تبليغاتX
شب نقره ای من

 

این روزها بیهوده کوتاه شدن و این شبها بیهوده بلند ، صدایی آرام در دل شب نجوا می کند ...

هیس ...

چه طلب دارد ، نان یا آب ، خسته از روزگارست یا شکم سیر...

آرام گوشهایم تیز می شود

شب به ورق آخر نزدیک می شود بانگ خدا سکوت شب را در هم می شکند

و صدای نجوا بلند تر همیشه سهم خود را از زمان می خواهد

سهمی که گمشده در کنار جاده ظولانی این روزگار ...

سهم من از این روزگار چیست ؟

شاید طنابی بلند و محکم برای آسایش بیشتر

شبها دلم من با صدایی غربیی نجوا می کند شاید با خدا ...

این روزها بیهوده کوتاه شدن و شبها نیز بیهوده تر از روزها بلند شدن ...

سکوت در اختیار من است پس هیس تا اطلاع ثانوی...

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 23:25 |
 

 

 

ما نیز غلط کردیم ....

 

در حاشیه زندگی انسان دچار اشکلاتی  می شود  و قلم را اشتباه میگذارد و منجرب  به غلط کردن 

میشود از آنجایی که این حقیر  از طرف قدرتی قوی و همچنین عزیز دچار این فرایند شده ام

عزیزان دقت فرمایید دچار غلط  کردن نشوید ...

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 1:19 |
 

 

 

در این شبهای تو در تو

به آینه ها شک کردم

به بودن

به ماندن

به نگاه کردن

و حتی به دوست داشتن و دوست داشته شدن شک کردم

این شبها

همبخوابه من

یاد یادواره های گذشته شاید باشد

که همواره شاید به شوکران حیاتم می ماند

و برای این شبهای من حلاوتی خاص به ارمغان بستر می بخشد

تاریکی را با تمام وحشت فراخواندم 

و چه با سخاوت تمامم را در خود فرو برد

و چه رفیقی است این تنهایی مثال زدنی من

که گویی از تمام این انسان نما بهتر است

لاشه ها در اعماق این جهان پوچ تر از پوچ می چرخند

و به خیال خود خوشبختی در زیر پایشان است

و آواز پیروزی سر می دهند مستانه

و بوی لاشه ها خبر از این خوشبختی نمی دهد

خبر از سعادت نپرس مرد و به خاطرات پیوست خورد

شبها گوشم را تیز می کنم

و به صدای دخترک هایی گوش می دهم

که در حسرت شاید یک وعده غدای گرم

چوب حراج می زنند به تن

و قیمت مناسب

و خریدار مغرور و سر مست از خرید و کاملاً شرعی و صد البته قانونی

دلم فریاد را به چالش می کشد در بلند ترین قله ذهنم

پرسیدم از او عدالتت پس کجاست ؟

و انعکاسی تلخ از من پرسید پس عدالتت کجاست؟

این دنیا شاید جهنم دنیای دیگری است 

با سقفی از آهن گداخته شده

و همچنان انعکاس را می شنوم

در این شبها

خورده آینه ها را به دور خود جمع کردم

شک را سوزاندم

ماندم 

بودن را صرف کردم

نگاه کردم

دوست داشتم

اجازه دادم دوست داشته شوم

تا شاید عدالت را من رعایت کنم

 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 0:13 |
                                                                 

 

 

                                                                   

 

بگذار کمی به حال خودم بگریم

بگذار کمی به حال خودم افسوس ساز کنم

پیوند رنگها و نیرنگها اتفاق افتاد

چه پیوند شومی چه نامبارک بود

عشق رخت بر بست و خانه تکاند از دلها

ماه سوخت و خورشید آرام خُفت

مهربانی را دفن کردن بی نام

نوازش دورغگو شد

وحال ...

وکرکس های زیبا رو بر سر مردار من و ما چرخ می زنند

روزی رنگ عصمت  رنگ قرمزی پارچه سفید حجله بود

آیا رنگ عصمت بود؟

امروز رنگش چیست ؟

رنگ سال هرچیز باشد آن می شود ...

عصمت فراموش شده

و حال هنجار چیز دیگریست

در این روزها چیزهایی می بینم

که آرزو می کنم که از این خواب شوم هرچه زودتر بیدار شوم

اینجا بوسه های عشق طعمشان گس است

دلم تنگ است عزیز

رنگ و نیرگ خانه عشق را ویران کردند

حال دیگر ساز عشق نا کوک است

خارج می زنی عزیز

سعی نکن

از گذشته نچندان دور از کوک خارج شد

و تا همیشه ناکوک می ماند

دلم شاد نیست

دلم برای آن روزها تنگ شده

و دلم برای لحظه هایم می سوزد

که چرا در این فصل این جهنم پا به عرصه وجود گذاردم

خاموش شدن نزدیک است

فصل آخر فصل پرواز نزدیک است

نزدیک است

نزدیک است

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 3:50 |


Powered By
BLOGFA.COM


Page Ranking Tool