در این شبهای تو در تو
به آینه ها شک کردم
به بودن
به ماندن
به نگاه کردن
و حتی به دوست داشتن و دوست داشته شدن شک کردم
این شبها
همبخوابه من
یاد یادواره های گذشته شاید باشد
که همواره شاید به شوکران حیاتم می ماند
و برای این شبهای من حلاوتی خاص به ارمغان بستر می بخشد
تاریکی را با تمام وحشت فراخواندم
و چه با سخاوت تمامم را در خود فرو برد
و چه رفیقی است این تنهایی مثال زدنی من
که گویی از تمام این انسان نما بهتر است
لاشه ها در اعماق این جهان پوچ تر از پوچ می چرخند
و به خیال خود خوشبختی در زیر پایشان است
و آواز پیروزی سر می دهند مستانه
و بوی لاشه ها خبر از این خوشبختی نمی دهد
خبر از سعادت نپرس مرد و به خاطرات پیوست خورد
شبها گوشم را تیز می کنم
و به صدای دخترک هایی گوش می دهم
که در حسرت شاید یک وعده غدای گرم
چوب حراج می زنند به تن
و قیمت مناسب
و خریدار مغرور و سر مست از خرید و کاملاً شرعی و صد البته قانونی
دلم فریاد را به چالش می کشد در بلند ترین قله ذهنم
پرسیدم از او عدالتت پس کجاست ؟
و انعکاسی تلخ از من پرسید پس عدالتت کجاست؟
این دنیا شاید جهنم دنیای دیگری است
با سقفی از آهن گداخته شده
و همچنان انعکاس را می شنوم
در این شبها
خورده آینه ها را به دور خود جمع کردم
شک را سوزاندم
ماندم
بودن را صرف کردم
نگاه کردم
دوست داشتم
اجازه دادم دوست داشته شوم
تا شاید عدالت را من رعایت کنم
+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت
0:13 |